کافی ست دلت بهار باشد ...
از اشک تو سبز می شود خار ...
از خنده ات آب می شود برف...
در دست تو لانه می کند سار ...
کافی ست بخواهی ...
آسمان را بر اسب سیاه شب، سواره...
دست تو به ماه می رسد ...
باز از پنجره می چکد، ستاره....
بذر از تو و صد جوانه از من...
کافی ست که با زمین بگویی ...
سرخ ترین عاشق از تو سرسبز ترین ترانه از من ...
کافی ست که وقت پرکشیدن ...
در چشم تو انتظار باشد ...
کافی ست بخوانی آسمان را...
****یا اینکه دلت بهار باشد*****
بوی سجاده ی خونین کسی می آید
.
شده هنگامِ سحر، وقت نماز صبح است
سوی مسجد ولی اللهِ جلی می آید
.
سَمتِ مسجد٬ علیٌ حقّ معَ الحق راهی ست
آسمان صیحه زد، ای وای علی می آید
.
از جهان، از ملکوت، از جَبروت، از همه جا
گوش کن آه چه غمگین خبری می آید
.
شاه لولاک خودش چهره ی محزون دارد
وقت دیدارِ شهُ و دختِ نبی می آید
.
تیغِ خصمی به هوا رفت، فرودش به کجاست؟
وای انگار سوی فرقِ علی می آید
.
نمک شعر من این مصرع آخر باشد
مانده یک شاه که از نسل علی می آید...
:: موضوعات مرتبط:
متفرقه , ,
:: بازدید از این مطلب : 330