یا علی موسی الرضا

حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود ، مردی میان سال در زمین کشاورزی مشغول کار بود .حاکم بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند . روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید حاکم از تخت پایین آمده بود و آرام قدم میزد، گفت میتوانی بر سر کارت برگردی ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت . همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا ، منتظر توضیح حاکم بودند.
حاکم پرسید : مرا می شناسی؟
بیچاره گفت : شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید.
حاکم گفت: آیا بیش از این مرا میشناسی؟ سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود.
حاکم گفت:بخاطر داری بیست سال قبل با دوستی به پابوس سلطان کرامت و جود حضرت رضا (ع) رفته بودی؟ دوستت گفت خدایا به حق این آقا مرا حاکم نیشابور کن و تو محکم بر گردن او زدی که ای ساده دل! من سالهاست از آقا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می خواهم هنوز اجابت نشده آن وقت تو حکومت نیشابور را می خواهی؟
یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد.
حاکم گفت: این قاطر و پالانی که می خواستی ، این کشیده تلافی همان کشیده ای که به من زدی. فقط می خواستم بدانی که برای آقا حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد. فقط ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد...
السلام علیک یا سلطان یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام
السلام ای حضرت سلطان عشق
یا علی موسی الرضا ای جان عشق 



:: موضوعات مرتبط: مذهبی , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : sepehr
تاریخ : شنبه 3 / 6 / 1394
دل خــوش سیری چند

یـکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود

توی این شهرقشــنگ
یه روزی هــیچی نبود

دیوارامون گلــی بود
تلفن هنــدلی بود

کارامــون هردلی بود
گازمون کپــسولی بود

برقـمون چراغ سیمی
لامپ هامونم قدیــمی

قفل درها خــفتی بود
یخــچالامون نفتی بود

هرچی بود خــوش بود دلا
بیخــیال مشــکلا

زیلــوهامون شـد قالی
همه چی دیجـــیتالی

کــابل، فیــبر نوری شد
همه چی بلـــوری شد

حالا چشــما وا شده
اشــکنه پیتـــزا شده

حــالا با اون ور آب
جــوونا با آب و تاب

شــب و روز چت میکنند
یعنی صـــحبت میکنند

آب نــباتا قند شده
پیکانا ســمند شده

کــوره ده ها راه دارن
چــوپونا همـراه دارن

تــوی این بگو بخند
عصر همراه و ســمند

دل خــوش سیری چند
دل خــوش سیری چند؟؟؟



:: موضوعات مرتبط: دیوان اشعار , ,
|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
نویسنده : sepehr
تاریخ : شنبه 3 / 6 / 1394
هیچ وقت...

 

 

هیچ وقت این دو جمله رو نگو

۱. ازت متنفرم. ۲. دیگه نمی خوام ببینمت.
--
هیچ وقت با این دو نفر هم صحبت نشو:
۱. از خود متشکر. ۲. وراج.
--
هیچ وقت دل این دو نفر رو نشکن:
۱. پدر. ۲. مادر.
--
هیچ وقت این دو تا کلمه رو نگو:
۱. نمی تونم. ۲. بدشانسم
--
هیچ وقت این دو تا کار رو نکن:
۱. دروغ. ۲. غیبت.
--
هیچ وقت این دو تا جمله رو باور نکن:
۱. آرامش در اعتیاد. ۲. امنیت دور از خانه
--
همیشه این دو تا جمله رو به خاطر بسپار:
۱. آرامش با یاد خدا. ۲. دعای پدر و مادر
--
همیشه دو تا چیز رو به یاد بیار:
دوستای گذشتت رو. ۲. خاطرات خوبت.
--
همیشه به این دو نفر گوش کن:
۱. فرد با تجربه. ۲. معلم خوب.
--
همیشه به دوتا چیز دل ببند:
۱. صداقت. ۲. صمیمیت.
 


:: موضوعات مرتبط: چرند و پرند , ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
نویسنده : sepehr
تاریخ : شنبه 3 / 6 / 1394
باسوادان بیشتر درمعرض لگد خرند...

گویند درگذشته دور در جنگلی شیر حاکم جنگل بود ومشاورارشدش روباه بود وخر هم نماینده ی حیوانات در دستگاه حاکم بود. باوجود ظلم سلطان وتایید خروحیله روباه،همه حیوانات، جنگل را رها کرده وفراری شدند،تا جایی که حاکم ونماینده ومشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند. درمسیر گاهگاهی خرگریزی می زد وعلفی می خورد. روباه که زیاد گرسنه بود به شیر گفت اگرفکری نکنیم تو ومن از گرسنگی می میریم وفقط خر زنده می ماند، زیرا او گیاه خوار است ،شیر گفت چه فکری روباه گفت خرراصدا بزن وبگو ما برای ادامه مسیر نیاز به رهبر داریم. وباید از روی شجره نامه دربین خود یکی را انتخاب کنیم و از دستوراتش پیروی کنیم. قطعا تو انتخاب می شوی وبعد دستور بده تا خر رابکشیم وبخوریم. شیر قبول کرد وخررا صدا زدند وجلسه تشکیل دادند، ابتدا شیر شجره نامه اش را خواند وفرمود جد اندرجد من حاکم وسلطان بوده اندوبعد روباه ضمن تایید گفته شیر گفت من هم جد اندرجدم خدمتکار سلطان بوده اند، خرتااندازه ای موضوع را فهمیده بود ودانست نقشه ی شومی در سردارند گفت من سواد ندارم شجره نامه ام زیر سمم نوشته شده. کدامتان باسوادی آن را بخوانید ، شیر فورا گفت من باسوادم ورفت عقب خر تا زیر سمش رابخواند خر فورا جفتک محکمی به دهان شیر زد وگردنش را شکست.روباه که ماجرا رادید روبه عقب پا به فرار گذاشت ، خر اورا صدا زد وگفت بیا حالا که شیر کشته شده بقیه راه را باهم برویم ، روباه گفت نه من کار دارم خر گفت چه کاری گفت می خواهم برگردم وقبر پدرم را پیدا کنم وهفت بار دورش بگردم وزیارتش کنم که مرا نفرستاد مدرسه تا با سواد شوم وگرنه الان بجای شیر گردن من شکسته بود
(مولا نا جلالدین رومی)



:: موضوعات مرتبط: طنز , چرند و پرند , ,
|
امتیاز مطلب : 13
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
نویسنده : sepehr
تاریخ : چهار شنبه 2 / 6 / 1394
ﺣﺎﺗﻢ ﻃﺎﯾﯽ

ﺣﺎﺗﻢ ﻃﺎﯾﯽ
ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﻭ ﺭﻭﯼ ﺩﺭﺧﺖ ﯾﺎ ﺳﻨﮕﯽ ﺣﮑﺎﮐﯽ ﻧﮑﺮﺩ،
ﺍﻭ ﺣﺘﯽ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﻗﻠﻢ ، ﻣﺮﮐﺒﯽ ﻭ ﺭﻧﮕﯽ
ﺍﺳﻤﺶ ﺭﻭ ﺭﻭﯼ ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﮐﺴﯽ ﻧﻨﻮﺷﺖ ؛
ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﮐﻤﺎﻝ ﺗﻌﺠﺐ ،
ﻧﺎﻣﺶ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻭ ﭘﺮ ﮐﺮﺩﻩ !
ﺑﺎ ﺟﻮﻫﺮﻩ ﻣﺤﺒﺖ ﻧﺎﻣﺖ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﻟﻬﺎ ﺑﻨﮕﺎﺭ؛
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻧﯿﮑﻮﯾﯽ ﻧﺎﻣﺖ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﺩ ...



:: موضوعات مرتبط: متفرقه , چرند و پرند , ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
نویسنده : sepehr
تاریخ : چهار شنبه 2 / 6 / 1394
عشق اول

عشق اول می کند دیوانه ات
تا ز ما و من کند بیگانه ات

عشق چون در سینه ات مأوا کند
عقل را سرگشته و رسوا کند

می‌شوی فارغ ز هر بود و نبود
نیستی در بند اظهار وجود

عشق رامِ مردم اوباش نيست
دام حق ،صياد هر قلاش نيست

در خور مردان بود اين خوان غيب
نيست هر دل، لايق احسان غيب

عشق كِي همگام باشد با هوس
پخته كِي با خام گردد همنفس

عشق را با كفر و با ايمان چه كار
عشق را با دوزخ و رضوان چه كار

عشق سازد پاكبازان را شكار
كِي به دام آرد پليد و نابكار

زنده دل‌ها مي‌شوند از عشق، مست
مرده دل كي عشق را آرد به دست

عشق را با نيستي سودا بود
تا تو هستي، عشق كي پيدا بود



:: موضوعات مرتبط: احساس نامه , 18+ , آقایان , بانوان , ,
|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
نویسنده : sepehr
تاریخ : چهار شنبه 2 / 6 / 1394
حیای زهرایی نباشد چادر بی معناست



:: موضوعات مرتبط: بانوان , مذهبی , ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
نویسنده : sepehr
تاریخ : دو شنبه 31 / 5 / 1394
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ

ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣــﺎ ﺭﺍ ﺗَﺮﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺳﻪ ﺩﺳﺘــﻪ ﺍﻧﺪ :

ﯾﮏ ﮔﺮﻭﻩ ﺁﻧﻬــﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑَﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻧـﺪ
ﮔﺮﭼــﻪ ﻧﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻤــﺎﻥ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺳـﺎﺑﻖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺎ . . .
ﮔﺮﻭﻩ ﺩﻭﻡ ﮐﺴــﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﺮﮔـﺰ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﻧﺪ
ﭼﻪ ﺁﻧﻬــﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺧـﻮﺍﻫﻨﺪ ، ﭼﻪ ﺁﻧﻬــﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ . . .
ﮔﺮﻭﻩ ﺁﺧــﺮ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾـﺪ ﺩﻋـﺎ ﮐﻨﯿﻢ
ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﭘُـﻞ ﻫﺎﯼ ﭘﺸﺖِ ﺳﺮﺷــﺎﻥ ﺭﺍ ﺧـﺮﺍﺏ ﮐﻨﻨﺪ
ﮐﻪ ﺍﮔـﺮ ﻫﻢ ﺑﺨـﻮﺍﻫﻨﺪ ، ﻧﺘـﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻧـﺪ . . .
ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ ﺗـﺮﯾﻦ ﮔﺮﻭﻩ ﺳـﻮﻣﯽ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﭼـﻮﻥ ﻣﻮﻗـﻊ ﺭﻓﺘﻦ ﻃـﻮﺭﯼ ﻣـﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﻨﺪ
ﮐﻪ ﻣــﺎ ﺗﺎ ﻣـﺪﺕ ﻫﺎ ﺩﺭ ﮐﻤـﺎ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯿﻢ
ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾـﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿـﻢ
ﮐﻪ ﺑـﺮﺍﯼ ﭼـﻪ ﺁﺩﻡ ﻫـﺎﯼ ﺑﯽ ﺍﺭﺯﺷﯽ ﺍﺷـﮏ ﺭﯾﺨﺘﯿﻢ
ﺍﺣﺴـﺎﺱ ﮔﻨﺎﻩ ﮐﺮﺩﯾـﻢ ، ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﮕﯽ ﮐﺮﺩﯾـﻢ
ﻭ ﺗـﺎ ﻣــﺮﺯ ﻧﺎﺑﻮﺩﯼ ، ﺯﻧـﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻓـﺪﺍ ﮐﺮﺩﯾﻢ . . .
ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾـﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿﻢ . . . ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ . . .
ﻭﻟﯽ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿـﻢ . . .
ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿـﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﺍﺻـﻼ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺁﻧﻘـﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ؟؟
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫـﺎﯼ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯼ
ﺑـﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﻻﺗـﺮﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣـﺎ ﺷﺪﻧﺪ
ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻗـﺪﺭ ﺧﻮﺩﻣــﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘـﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﻢ



:: موضوعات مرتبط: بانوان , ,
|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
نویسنده : sepehr
تاریخ : دو شنبه 31 / 5 / 1394
کاش

کاش خبر از این دل تنگم داشتی
کاش خبر از غصه و آهم داشتی

این دل شده مبتلا به تو ای دوست
کاش مرهمی برای دردش داشتی...



:: موضوعات مرتبط: آقایان , بانوان , دیوان اشعار , ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
نویسنده : sepehr
تاریخ : دو شنبه 31 / 5 / 1394
دل شکسته

دست و پا گر بشکند با نسخه درمان می شود
چشم گریان هم دمی با بوسه خندان می شود
سیل باران گر ببارد از نسیم صورتی
غم مخور با خنده ای از دیده پنهان می شود
مختصر گویم اگر ویران شود کاشانه ای
جای هر ویرانه ای کاخی نمایان می شود
یا که آید سوز غم تا بشکند غم خانه را
گر که باشد همتی میخانه بنیان می شود
چون مریدی می کشد رنج ریاضت سال ها
عاقبت با پیر خود هم سوی رندان می شود
ای خدا هرگز نبینم بشکند قلب کسی
دل شکسته باطنش از ریشه ویران می شود



:: موضوعات مرتبط: 18+ , دیوان اشعار , ,
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
نویسنده : sepehr
تاریخ : دو شنبه 31 / 5 / 1394
یادش بخیر...

یاد ِ آن روزی که ما هم "آب بابا" داشتیم
دفتر ِ خط خورده ی ِ مشق ِ الفبا داشتیم

کفشهایی وصله دار و کوچک و شاید گِلی
یک دل اما بی نهایت مثل ِ دریا داشتیم

صبح میشد عطر ِ نان ِ تازه و چای و پنیر
سفره ای هرچند ساده.. دلخوشی ها داشتیم

زندگی یک ده ریالی بود در دست ِ پدر
پول ِ توجیبی که نه، انگار دنیا داشتیم

بوسه ی پُر مهر مادر وقت ِ رفتن هایمان
راه ِ خانه تا دبستان شور و غوغا داشتیم

نم نم ِ باران که میشد مثل ِ گنجشکان ِ خیس
از پی ِ هم می دویدیم و تماشا داشتیم

برگ بود و خش خش و بابای ِ پیر ِ مدرسه
باز هم پاییز ِ رنگارنگ و زیبا داشتیم



:: موضوعات مرتبط: دیوان اشعار , ,
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
نویسنده : sepehr
تاریخ : دو شنبه 31 / 5 / 1394